تبلیغات
دانشگاه فرهنگیان قزوین - مطالب امیر حسین خانی
منوی اصلی
دانشگاه فرهنگیان قزوین
انجمن علم فرهنگ(تربیت معلم قزوین)

  • https://tarikhema.org/images/2009/01/00479b10e18a8c54e22567ffa0ca1def.jpg

    دو هزار و پانصد سال است که مسئله ازدواج با محارم در میان ایرانیان باستان جدلها بر انگیخته و در تعبیر اوضاع حقوقی و اجتماعی نیاکان ما ابهاماتی پدید آورده است. گروهی با تکیه به متون تاریخی زناشویی ایرانیان کهن را با نزدیکترین کسانشان واقعیتی انکار ناپذیر می دانند و عده ای با توجه به اخلاق عالی ایرانیان پیشین و احترامی که به قانون و حقوق خانوادگی می گذاشته اند، چنان کاری را زادۀ اتهامات بیگانگان و سؤ تعبیر می دانند و می کوشند پدران خود را از چنان [اتهامی] مبرا کنند. در تحقیق حاضر ما نخست تاریخچه ای از پژوهشهای پیشین به دست می دهیم، آنگاه شواهد کتبی را به دقت بر می رسیم، و سپس با توجه به چند مسئلۀ ناشناخته ثابت خواهیم کرد که:

    1. ازدواج با محارم در ایران باستان روا نبوده است.
    2. به رغم این ناروایی، چند مورد تاریخی از این گونه ازدواجها رخ داده است.
    3. واژۀ خُوَئیت وَدَثَه (پهلوی:خوئیتوک دس) و صورت کتابی آن خوئیتودات که نخست معنی [ازدواج با خویشاوندان] می داده، بر اثر سؤ تعبیر واژه هایی که معادل [دختر] و [خویش] و [خواهر] بوده، به [ازدواج با محارم] تفسیر شده و مایه گمراهی ملا نقطه ایهای یونانی و رومی و ارمنی و مسیحی و اسلامی و حتی زرتشتی گردیده است.

    یک: پژوهشهای پیشین

    نخستین کسی که از میان به موضوع ازدواج با محارم در میان ایرانیان باستان پرداخت بارنَبی بِریسِن بود که در ۱۵۹۰م شرحی مبتنی بر نوشته های یونانیان و رومیان به دست داد (رک. چاپ ۱۷۱۰،اشتراسبورگ، ص ۱۵۸-۱۵۷، ۴۹۱ و بعد (چاپ نخستین به دست نیامد) از آن پس در تاریخهای فلسفه و دین و نیز در تاریخهای عمومی مطالب او با اضافاتی تکرار شد، تا اینکه توماس هاید در ۱۷۰۰م (تاریخ ادیان ایرانی، زیر فصل ازدواج) و ا.ه.آنکتیل دوپرون در ۱۷۷۱ (رک. کتاب زند- اوستا، ج۳، فهرست، زیر واژه خوئیت ودثه) اشاراتی از متون ایرانی و عرب برای موضوع جستند و بدان افزودند.

    در ۱۸۲۰ که ی.گ.رُد نخستین کتاب تحقیقی را درباره سنن و عقاید دینی و اقوام خویشاوند نوشت (کتاب روایات و مکاشفات دینی بلخیان قدیم، مادها، پارسیان و جز آن)، دیگر مسئله ازدواج با محارم جزئی از بحثهای مربوط به عقاید ایرانیان شده بود. البته آدلف راپ و فردریخ اشپیگل کوشیدند که این موضوع را بر اساس دو فرضیه تعبیر کنند: یکی این که این کار فقط در میان نجبا و پادشاهان ایرانی و آن هم به دلیل اهتمام فوق العاده به حفظ پاکی خون و نگهداری میراث در خانواده انجام می گرفته است و دیگر این که اصل و اساس آن غیر آریایی و مربوط به مغان بومی بوده که به آریاییان رسیده است. (دین و سنن ایرانیان، صفحات ۱۱۰ تا ۱۱۳؛ اشپیگل، باستان شناسی ایران، ج۳، ص۶۷۸ و بعد)

    ویلهلم گایگر شواهد زرتشتی موضوع را دوباره بررسید (تمدن ایرانیان شرقی باستان، ص۲۴۵ و بعد) و مخصوصا یاد آور شد که یکی از قدیسان زرتشتی به نام ارداویراز افتخار می کرده است که هفت خواهر خود را به زنی داشته است. (ارداویراز پسری یگانه بوده است با هفت خواهر و از قدیسان زرتشتی به شمار می رفته ولی وجود تاریخی او ثابت شده نیست. درباره او پائین تر سخن خواهیم راند، رک. پانوشت) در همان زمان پیزی به شواهد مربوط به ازدواج با محارم در افسانه های حماسی ایران اشاره کرد (موزئون، ج۲، چاپ ۱۸۸۳، ص۳۶۶ و بعد) و ر.فُن اِشتَکِل بِرگ تذکر داد (چند کلمه درباره حماسه ایرانی ویس و رامین، نقل اینوسترانتسف از وی، تحقیقاتی درباره ساسانیان، ص۱۹۳، یادداشت) که داستان ویس و رامین سرتاسر بر مبنای زناشویی ویس با برادرش ویرو استوار شده است. (ویس و رامین، ص ۴ تا ۴۲، البته خواننده می داند که ویرو نابرادری ویس است. نیز رک، پانوشت)



    آخرین ویرایش: شنبه 6 مرداد 1397 12:26
    ارسال دیدگاه
  • امیر حسین خانی دوشنبه 27 فروردین 1397 23:27 نظرات ()
    چَمروش نام پرنده ای پارسی و غول آسا می باشد که ریشه در اساطیر ایران باستان دارد. نام چَمروش در کتابهای "بُنْدَهِشْ" (صفحه 31 و 102) "مینَوی خِرَد" (صفحه 82) آورده شده است که مؤبدان زرتشتی آن را بر مبنای آموزه های اوستایی نگاشته اند. چَمروش بدنی همچون شیر، سری همچو عقاب و بالهایی همانند یک پرنده تنومند دارد. چَمروش بعنوان نمونه ای از همه پرندگان روی کره زمین زیر درخت سوما و به عبارتی دیگر رنگ زدا، یعنی "چندتُخمه" در قله البرز سکونت دارد، جایی که "سیمرغ سه انگشته" نیز شب‌ها را در آن به سر می‌برد. این درخت معجزه آسا تخم همه درختان، میوه ها و گیاهان دیگر را در بطن خودش دارد.

    هرگاه سیمرغ با آغاز شب در کنار چَمروش زیر درخت می نشیند و یا برای انجام امورات دیگر به پرواز درمی آید، تمامی دانه‌های رسیده آن درخت بر زمین فرود می آیند و چَمروش این دانه‌ها را جمع می کند و آنها را با آذر تیشتَر، یعنی ایزد باران در بخش‌های کره زمین می‌پراکند و جهان را با این تخمها بارور می کند.

    هدف چَمروش پشتیبانی و پاسداری از نوامیس ایران و راندن و نابودی بیگانگانی است که سودای گزند به ایران زمین را دارند. داستان آن از این قرار است که دشمنان ایران زمین هر سه سال یکبار برای طراحی نقشه های متعدد روی قله کوه البرز جمع می شوند و قصد تسخیر و نابودی ایران را دارند. در این لحظه ایزد بُرز یا آپام نپات بسرعت چَمروش را از این تصمیم شوم دشمن باخبر می کند و چَمروس بر فراز کوه البرز به پرواز درمی آید و همهٔ دشمنان سرزمین ایران را بسان پرنده‌ای که به دانه‌های ذرت نوک می‌زند، برمی چیند و با منقار قوی خود نابود می کند. چَمروش نام یکی از پهبادهای تهاجمی سپاه پاسداران می باشد و ما از این بینش و نامگذاری فرهنگ دوستانه تقدیر می کنیم.

    تلاشمان این باشد که همیشه و همه جا چَمروشی برای صیانت از وطنمان، فرهنگمان، دینمان و مردم عزیزمان باشیم که لیاقت بهترینها را دارد...
    https://fa.wikipedia.org منبع
    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 فروردین 1397 23:39
    ارسال دیدگاه
  • امیر حسین خانی پنجشنبه 17 اسفند 1396 21:28 نظرات ()

     

    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩنجی ست


     ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
     ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....
    ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ
     ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
    ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ

    ﺯﻧﺪﮔﯽ
    ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
    ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

    ﺯﻧﺪﮔﯽ
    ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
    ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد

    ﺯﻧﺪﮔﯽ
     آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
    ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
     ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن

    ﺟﺎﻥِ ﻣﻦﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
    ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ

    ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....
    ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ

    ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....
    ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
     ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ....ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛

    ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ...

    ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ

     

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 اسفند 1396 21:36
    ارسال دیدگاه
  • من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
    سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام 

    سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
    باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام 

    چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
    بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام 

    شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
    من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام 

    این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
    من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام



    آخرین ویرایش: سه شنبه 1 اسفند 1396 22:41
    ارسال دیدگاه
  • رفتم مرا ببخش...

    رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت 
    راهی بجز گریز برایم نمانده بود 

    این عشق آتشین پر از درد بی امید 
    در وادی گناه و جنونم کشانده بود 

    رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 
     با اشک‌های دیده ز لب شستشو دهم 

    رفتم که ناتمام بمانم در این سرود 
    رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم 

     رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود 
    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما 

    از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح 
    بیرون فتاده بود به یک‌باره راز ما

    رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم 
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی 

    رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان 
    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی 

    من از دو چشم روشن و گریان گریختم 
    از خنده‌های وحشی طوفان گریختم 

     از بستر وصال به آغوش سرد هجر 
    آزرده از ملامت وجدان گریختم 

    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز 
    دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر 

    می‌خواستم که شعله شوم سرکشی کنم 
    مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر 

    روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش 
    در دامن سکوت به تلخی گریستم 

    نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها 
    دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

    آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1396 17:30
    ارسال دیدگاه