دانشگاه فرهنگیان قزوین
انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین 
نظر سنجی
نظر شما درباره انجمن علم فرهنگ چیست؟





تا تو فانوس محبت را
روشن نکنی
چه کسی قلب تو را خواهد دید؟
چه کسی خواهد گفت:
تو چقدر زیبایی؟
چه کسی لذت پرواز کبوتر ها را
با تو تقسیم کند؟
چه کسی برکه ی شفاف دلم را
به تو تقدیم کند؟
چه کسی رنج تو را
زخم چرکی و پر از درد تو را خواهد دید؟
تا تو بازآیی و در های جهان را
به قشنگی ِ دلت
باز کنی
تا تو فانوس محبت را روشن نکنی
هیچکس قلب تو را
تپش سینه ی پر درد تو را
نتواند که ببیند هرگز!

#بابک_ابراهیم_پور




طبقه بندی: دانشگاه فرهنگیان قزوین، دانشجویان دانشگاه فرهنگیان قزوین، ادبیات،
[ جمعه 26 شهریور 1395 ] [ 00:34 ] [ آقای بابک ابراهیم پور ]

به خاک پاک وطنم، که تشنه ی چشمه ی خرد است!


به قلم: بابک ابراهیم پور


آخرین رگه های نور خورشید پشت کوه های بلند ناپدید شد. همه ی جانوران به لانه های خود رفته بودند. فقط دو بچه گربه از فرط سرما کنار مشتی کاه بهم چسبیده بودند و خرخر می کردند. هوا کاملا تاریک شده بود که اتومبیلی وارد جاده های خاکی روستا شد و به سمت مسجد رفت. مردم که انگار منتظر رسیدن آشنایی بودند لبخند زنان به اتومبیل نگاه می کردند و مسیرش را دنبال می کردند.


اتومبیل رفت و رفت تا بالاخره جلوی مسجد ایستاد. مرد جوانی با مو هایی براق و شانه زده پیاده شد، چمدانش را از صندوق ماشین برداشت و کرایه را حساب کرد. اتومبیل از همان راهی که آمده بوددبازگشت. تازه وارد که همانجا ایستاده بود اطراف را زیر نظر گرفت؛ انگار منتظر کسی بود. کفش های واکس زده و کت و شلواری که پوشیده بود ظاهرش را جدی تر می کرد. مردم درحالی که یکدیگر را خبر می کردند برای دیدن تازه وارد به سمت مسجد رفتند. پس از لحظاتی کودک ریزنقشی دوان دوان به سمت مرد جوان رفت و گفت:

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: دانشگاه فرهنگیان قزوین، دانشجویان دانشگاه فرهنگیان قزوین، دانشگاه، ادبیات،
[ پنجشنبه 4 شهریور 1395 ] [ 23:00 ] [ آقای بابک ابراهیم پور ]

دیروز که زاده شدم
فقر
در شیشه های خالی شیر
در گهواره ی موریانه زده
و در اشک مادر
به من خوش آمد گفت
پدر مُرد و میانبر زد
#
امروز صبح عاشق شدم
ظهر به دیدارش آلوده گشتم
و غروب خورشید با خداحافظی اش
چه غمی داشت!
#
فردا
با من ببین
مغرور
میان دو هیچ ایستاده ام
#
و مرگ چقدر نزدیک می شود
زجر را با تنهایی و غم سر کشیدم
همچون سم مهلکی
که اجازه نمی دهد شاعر تا پایان شعرش زنده بماند
#
حال فقط یک نَفَس باقی می ماند:
تو در کدامین سطر این شعر نهفته ای
که لبانت اینگونه به ظرافت لبخند آغشته است؟

#بابک_ابراهیم_پور




طبقه بندی: ادبیات، دانشگاه فرهنگیان قزوین، دانشجویان دانشگاه فرهنگیان قزوین،
[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ 14:30 ] [ آقای بابک ابراهیم پور ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین