تبلیغات
دانشگاه فرهنگیان قزوین

دانشگاه فرهنگیان قزوین
انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین 
نظر سنجی
نظر شما درباره انجمن علم فرهنگ چیست؟





شعر قیصر امین پور برای امام حسین(ع):نه از سر،باری از دل بود بر نی

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 15 مهر 1395 ] [ 10:57 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]

چشمه ی جوشنده و زلالی از کوهسار زیبای ادب معاصر ایران بخوشید(خشک شد) بادپایی تند سیر از کاروان فهم و ذوق، روز هیجدهم شهریور 48 به بیابان مرگ شد.

او جلال آل احمد بود. مردی بود از صف نخبگان و فرزانگان ایران امروز. انسان بودو دوست دار انسان ها ، رهوری بود نکته یاب  و جامعه نگر، ایران دوست و ایران شناس، قلمداری بود مایه سر افرازی از اقلیم ما. این نویسنده ی توانا،هنر جوینده، انسان دلیر و جوشان از میان ما رفت و زود رفت. شمع سرا پا نسوخته شد.از جوهر وجودش امید آن می رفت که بیشتر و درازتر فیض برساند. عمرش چهل و شش سال بود. نیمی از آن را در زندگی هنری و فکری گذراند. از این نیم،چندی در صف تند رانان بود. اگر اشتباه نباشد از سال1327 راهی دیگر برگزید. سامانی و شوری دیگر پیدا کرد. باچنین راهی که برگزید، مردانه از تنگنای حادثه و بستگی میدان اندیشه رهید. آزاد ماند. نویسندگی زندگی او بود. او با این لذت زندگی میکرد. در سفر، در خانه، در مدرسه، در ییلاق،در کوه، فکر و تخیل خودرا به نقش سازی و هنر آفرینی مشغول میداشت. زندگی برای او دیدن بود،نوشتن بود. چند بار اورا در سفر های دورو دراز دیدم. همه جا اورا کنجکاو و پویا و برسی کننده یافتم. چند سال پیش از این بر ساحل خلیج فارس در دیهی از بندر بوشهر به هم رسیدیم. با فرخ وغفاری گشت و گذار می کرد. بامدادی که هنوز آفتاب نتابیده بود، به او سر زدم.

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبیات،
[ جمعه 19 شهریور 1395 ] [ 21:03 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]


 شاید نتوان پاسخی که از هر جهت قانع کننده باشد، برای این سوال یافت. زیرا در هر اثر بزرگ، لطیفه ای است که از حد تفسیر و بیان در میگذرد و این همان است که خود حافظ آن را«آن» نامیده. لیکن میتوان کوشید و عناصر اصلی که کلام او را جاویدان و همگان پسند کرده، بازشناخت و جدا جدا مورد بحث قرار داد. این عناصر را به دو دسته ی صوری و معنوی تقسیم میکنیم:



ادامه مطلب
[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 19:11 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]
در روستا اگر یک سرپرست یا معلم برای هرچیزی که میخواهد در دسترس کودک بگذارد در آزادی اثر بیشتر دارد و خصوصیات مردم دهکده به طوری است که زیاد وحشت آور نیست و کودک راحت تر می تواند دوره اول زندگی خود را بگذراند. سعی نداشته باشید که جلوی بچه از تقصیر دیگران حرف بزنید بدی و عیب و نقصی را که کودکان میبینند ضررش به مراتب کمتر از آن است که شما بخواهید بدی آن را به آن ها کنید. در ضمن همان اندرز ها و دستورات دوستانه چیز های بدی را به کودک یاد میدهد که او قادر به تشخیص آن ها نخواهد بود و چون در مغز شما هزار گونه عیب و خطا موجود است متوجه نمیشوید که در ضمن،اندرز دادن چه تاثیرات مخالفی در مغز او خواهد داشت.
ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبیات،
[ جمعه 15 مرداد 1395 ] [ 14:53 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]

                                                      قصه آفریدن آدم(ع)

چون خدای-عزوجل- خواست که آدم را بیافریند، جبریل را فرستاد و گفت که:«برو بدین جهان، آنجا که امروز مکه است و از آنجا چهل گز(واحد طول که در قدیم معادل 24 انگشت بود) گل از زمین بردار.«  جبریل بیامد و آنجا که امروز مکه است، پر فرئ برد به زمین و خواست که گل بردارد، و زمین با جبرئیل به سخن آمد، گفت:« یا جبرئیل، همی چه کنی؟» گفت:« همی گل بردارم از روی تو، تا خدای عزوجل خلقی بیافریند و این جهان بدو سپارد.» زمین مر جبرئیل را سوگند دادو گفت:« بدان خدای که تو را فرستاد که تو از من گل بر نداری که خدای عزوجل از آن خلیفتی آفریند که او بر پشت من گناه کند و خون ناحق ریزد، همچنان که آن پریان کرد تا خدای تعالی ایشان را از پشت زمین براند.» جبرئیل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت «یارب تو خود بهتر دانی که من از بهر چه بازگشتم»

پس خدای عزوجل میکائیل را بفرستادو گفت:« برو وچهل گز از روی زمین بردار.» میکائیل بیامد و زمین همچنان سوگند بر وی نهاد و اونیز بازگشت. پس خدای عز وجل عزرائیل را بفرستاد و زمین همچنان سوگند بر وی نهاد که جبرئیل و میکائیل را نهاده بود. عزرائیل گفت:« فرمان خدای را به سوگند تو ندهم. خدای تعالی مرا چنین فرمود و من فرمان خدای برم نه فرمان تو.» و آنجا که مکه است پر فرو برد و چهل گز گل از جمله روی زمین برداشت، از همه لونی، سخت و سست و نرم و ریگ و کویر و نرم و درشت و سیاه و سفید و از همه لونی. و حق جل و علا آدم را از آن گل بیافرید و به قدرت خویش و همچنان که بیافرید صورتی بود اوکنده(افکنده، افتاده) از مشرق تا مغرب، و اندر آن جان نبود،گل خشک بودو خشک شده و بدان جا افتاده. و بدان وقت این جهان همه ابلیس داشت.

ترجمه تفسیر طبری(زمان ترجمه:366-350)




طبقه بندی: ادبیات،
[ جمعه 8 مرداد 1395 ] [ 10:55 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]

                                                      قصه آفریدن آدم(ع)

چون خدای-عزوجل- خواست که آدم را بیافریند، جبریل را فرستاد و گفت که:«برو بدین جهان، آنجا که امروز مکه است و از آنجا چهل گز(واحد طول که در قدیم معادل 24 انگشت بود) گل از زمین بردار.«  جبریل بیامد و آنجا که امروز مکه است، پر فرئ برد به زمین و خواست که گل بردارد، و زمین با جبرئیل به سخن آمد، گفت:« یا جبرئیل، همی چه کنی؟» گفت:« همی گل بردارم از روی تو، تا خدای عزوجل خلقی بیافریند و این جهان بدو سپارد.» زمین مر جبرئیل را سوگند دادو گفت:« بدان خدای که تو را فرستاد که تو از من گل بر نداری که خدای عزوجل از آن خلیفتی آفریند که او بر پشت من گناه کند و خون ناحق ریزد، همچنان که آن پریان کرد تا خدای تعالی ایشان را از پشت زمین براند.» جبرئیل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت «یارب تو خود بهتر دانی که من از بهر چه بازگشتم»

پس خدای عزوجل میکائیل را بفرستادو گفت:« برو وچهل گز از روی زمین بردار.» میکائیل بیامد و زمین همچنان سوگند بر وی نهاد و اونیز بازگشت. پس خدای عز وجل عزرائیل را بفرستاد و زمین همچنان سوگند بر وی نهاد که جبرئیل و میکائیل را نهاده بود. عزرائیل گفت:« فرمان خدای را به سوگند تو ندهم. خدای تعالی مرا چنین فرمود و من فرمان خدای برم نه فرمان تو.» و آنجا که مکه است پر فرو برد و چهل گز گل از جمله روی زمین برداشت، از همه لونی، سخت و سست و نرم و ریگ و کویر و نرم و درشت و سیاه و سفید و از همه لونی. و حق جل و علا آدم را از آن گل بیافرید و به قدرت خویش و همچنان که بیافرید صورتی بود اوکنده(افکنده، افتاده) از مشرق تا مغرب، و اندر آن جان نبود،گل خشک بودو خشک شده و بدان جا افتاده. و بدان وقت این جهان همه ابلیس داشت.

ترجمه تفسیر طبری(زمان ترجمه:366-350)




طبقه بندی: ادبیات،
[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 20:51 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]

 

مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد و آن را از او دزدیدند. چون باز آمد، گفتند:« جامه را به چند فروختی؟» گفت:« به بهای خرید!»

***

شخصی دعوی(ادعا) خدایی میکرد. او را پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت:« پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری میکرد، او را بکشتند.» گفت:« نیک کردند که اورا من نفرستاده بودم!»

                                                              ***

شخصی دعوی نبوت میکرد. اورا پیش خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید که:« چه معجز داری؟» گفت:« معجز من آن است که این زمان هرچه در دل شما میگذرد، مرا معلوم است»( خلیفه) گفت:« در دل ما چه میگذرد؟» گفت:« در دل شما میگذرد که من دروغ میگویم!»

                                                             ***

 جحی(دجین بن ثابت، مشهور به جحی که در مضحکه گویی مثل ملا نصرالدین بود) گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه میکرد. از او پرسیدند که:« این چه معنی دارد؟» گفت:« ثواب صدقه با بزه(گناه) دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه مرا توفیر(سود) باشد!»

                                                             ***

عربی به حج رفت. در طواف دستارش بربودند. گفت:« یا رب، این بار که به خانه تو آمدم، بفرمودی تا دستارم بربودند. اگر یک بار دیگ مرا اینجا ببینی، بفرمای تا دندانهای مرا بشکنند!»

                                                           ***

درِ خانه ی جحی را بدزدیدند. واو برفت و در مسجد برکند و به خانه میبرد. گفتند:« چرا در مسجد را برکنده ای؟» گفت:« در خانه ی من دزدیده اند و خداوند این در دزد را میشناسد. دزد را به من سپارد و در خانه ی خود را باز ستاند!»

 

 منبع: رساله ی دلگشا

عبید زاکانی




طبقه بندی: ادبیات،
[ جمعه 1 مرداد 1395 ] [ 20:48 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]

بدون شک اشتراکات و مشابهت هایی بین زندگی این جهان و حیات اخروی وجود دارد. برخی از این شباهت ها عبارتند از: حقیقی و واقعی بودن هر دو زندگی؛ آگاهی انسان به خود و تعلقات خویش؛ اصل وجود لذت و رنج، سرور و اندوه، سعادت و شقاوت؛ وجود غرایز حیوانی و غرایز ویژه انسان؛ زیستن انسان با بدن و اندام کامل و اعضا و جوارح؛حاکمیت قانون علیت و نیازمندی هر چیزی که هستی عین ذات آن نباشد به علت، در دنیا و آخرت.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395 ] [ 14:33 ] [ خانم وحیده سلیمانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین