تبلیغات
دانشگاه فرهنگیان قزوین

دانشگاه فرهنگیان قزوین
انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین 
نظر سنجی
نظر شما درباره انجمن علم فرهنگ چیست؟





عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
کز چه بر خود می‌پسندی این گزند

میزنند اوباش کویت سنگها
میدوانندت ز پی فرسنگها

کودکان، پیراهنت را میدرند
رهروان، کفش و کلاهت میبرند

یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن
کینه میجوئی، چو می‌بندی دهن

گر بخندی، ور بگریی زار زار
بر تو میخندند اهل روزگار

نان فرستادیم بهرت وقت شب
نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب

آب دادیمت، فکندی جام آب
آب جوی و برکه خوردی، چون دواب

خوابگاه، اندر سر ره ساختی
بستر آوردند، دور انداختی

برگرفتی زادمی، چون دیو روی
آدمی بودی و گشتی دیو خوی

دوش، طفلان بر سرت گل ریختند
تا تو سر برداشتی، بگریختند

نانوا خاکستر افشاندت بچشم
آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

رندی، از آتش کف دست تو خست
سوختی، آتش نیفکندی ز دست

چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد
خوی با بدبختی و پستی نکرد

مست را، مستی اگر یک ره بود
مستی تو، هر گه و بیگه بود

بس طبیبانند در بازار و کوی
حالت خود، با یکی زایشان بگوی

گفت، من دیوانگی کردم هزار
تا بدیدم جلوهٔ پروردگار

دیده، زین ظلمت به نور انداختم
شمع گشتم، هیمه دور انداختم

تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان
لیک من عاقلترم از عاقلان

گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود
در جهان، بس عاقل و فرزانه بود

عارفان، کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود، خدا را یافتند

من همی بینم جلال اندر جلال
تو چه می‌بینی، بجز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت
تو چه می‌بینی، بغیر از خاک و خشت

چون سرشتم از گل است، از نور نیست
گر گلم ریزند بر سر، دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب
ذره‌ها دیدم که گشته است آفتاب

عشق حق، در من شرار افروخته است
من چه میدانم که دستم سوخته است

چون مرا هجرش بخاکستر نشاند
گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند

تو، همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد، چون

از طبیبم گر چه می‌دادی نشان
من نمی‌بینم طبیبی در جهان

من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست
میشناسم یک طبیب، آنهم خداست
[ شنبه 10 بهمن 1394 ] [ 11:51 ] [ آقای امید افشاری ]
مغــــــز ما اکسید گشت و ســوختیم                    بس کــــه شیمی تجـــزیه آموختیم
هی اسیــد و بــــــاز دعــــوا می کنند                   خاک عالــــم بر ســـــــر ما می کنند
چون که شیمی با فیزیک همراه شــد                   چـــــاله گـــــود انــــــرژی چــاه شد
این شــــــرودینگر مـــــرا دیوانه کــرد                   تابع موجــــی مــــــرا بیچاره کـــــرد
درس دیگر درس شیمی معدنی است                   پر ز اســــــرار عجیب و دیدنی است
هــــــر اتـــــم باشد مثـــــال یک پیــاز                    می زند هی چــــــرخ با آهنگ جـــاز
کمپلکس این فلـــــز بــــــا آن لیگـــاند                   فهم آن مشکلتراز فتــــــح سهنـــــد
شیمی آلـــــی یکـــی درس حجیــــم                   خواندنش هم مشکلی باشد عظیــم
واکنشهایش همی پــــــر رمـــز و سر                   از دیلــــز- آلــــدر گرفتــــــه تا فیشر
بس که دیـــــــدم طیفهایی پـــر ز پیک                   می کند مغزم چو ساعت تیک و تیک
جوهـــــــر طبعم بشــــــد اینجــا تمام                   پس خداحـــــافظ بـــــود ختـــم کلام


طبقه بندی: دانشگاه فرهنگیان قزوین، دانشجویان دانشگاه فرهنگیان قزوین، شیمی،
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 01:20 ] [ آقای امید افشاری ]

در ژاپن مردمیلیونری برای درد چشمش درمانی
پیدا نمیکرد
بعداز ناامید شدن ازاطباء پیش راهبی رفت
 راهب به او پیشنهاد کرد به غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند
وی پس ازبازگشت دستور خرید چندین  بشکه رنگ سبز را داد و همه خانه را رنگ سبز زدند همه لباسهایشان را
و وسایل خانه و حتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادند
و چشمان او خوب شد.
 تا اینکه روزی مرد میلیونر راهب را برای تشکر به منزلش دعوت کرد
 زمانیکه راهب به محضر میلیونر میرسد جویای حال وی میشود
 مرد میلیونر میگوید:
خوب شدم
 ولی این گرانترین مداوایی بود که تا به حال داشته ام...
راهب با تعجب گفت اتفاقا این ارزانترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام
برای مداوا،تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز تهیه میكردید !!

برای درمان دردهایت،
 نمیتوانی دنیا را تغییردهی...
بلکه با تغییر نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود دربیاوری
تغییر دنیا کار احمقانه ایست
ولی، تغییرنگرش ارزانترین و موثرترین راه  است.
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 01:17 ] [ آقای امید افشاری ]

به سلامتی برق،که هر وقت رفت برگشت!!!


ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘــﯽﺳـﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐــﻪ ۴۵ ﺩﻗﻴﻘــﻪ ﺗﻮﺻـﻒ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ۵ ﺩﻗﻴﻘـﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻘــﺶ ﺻﺤﺒـﺖ ﮐﻨـﻪ ﺍﻣــﺎ ﻫــﺮﭼــﯽ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺭﻭ ﮔــﺮﻓﺖ ﻓﻘــﻂ ﭘﺸــﺖ ﺧﻄﻴــﺶ ﺑــﻮﺩ...


بهﺳﻼمتیﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﺑﻔﺮﺳﺘﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻋﺎﺷﻖِ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺪ.

به سلامتی خودمون !!!
که همیشه اونی شدیم که بقیه می خوان …
ولی هیشکی ؛اونی نشد که ما می خواستیم …


به سلامتی دوستایی که وفاداریشونو "زمان" ثابت کرده ؛ نه "زبان" !

به سلامتی خودت که اگه مردنباشی نامرد نیستی



به سلامتی رفیقی که رفیقش خراب میشه به فکرتعمیرشه نه تعویضش


به سلامتی پسرخاله ی کلاه قرمزی
که کیک مسموم رو تنهایی خورده بود تا بقیه مریض نشن
گفتن: چرا ننداختیش دور؟ گفت: مورچه ها میخوردن به اونا که نمیشه "سروم" زد
این یعنی آخرمعرفت.


به سلامتی رفیقی که هر وقت خودش نباشه یادش ما رو تنها نمیذاره


به سلامتی مورچه که هر چی پیدا میکنه، رفیقاشم خبر میکنه

و
به سلامتی رفیقی که اسم ما تو لینکای وبلاگش خاک میخوره و یه پیام نمیده

و

به سلامتی کسی که نمی شناستت
اما نوشته هات رو میخونه، تا از درونت با خبر بشه،

��������������������������������������������


رفیق بچه نیست..................... خوابش کنی
رفیق دونه نیست.................... خاکش کنی
رفیق قلیون نیست................... چاقش کنی
رفیق حیون نیست................... رامش کنی
رفیق مقدسه باید جلوش زانو بزنی
سلامتی رفیقای با معرفت نه اون بی معرفتا که تا پی ام ندی یا کاری باهات نداشته باشن پیداشون نمیشه
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺸﺘﯿﺎ ﻧﻪ ﻭﺣﺸﯿﺎ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻟﺘﻨﮕﺎ ﻧﻪ ﺩﻟﺴﻨﮕﺎ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍ ﻧﻪ ﭼﺘﺮ ﺑﺎﺯﺍ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍ ﻧﻪ ﻧﺎﺯ ﺩﺍﺭﺍ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﺎقیا  ﻧﻪ ﯾﺎﻏﯿﺎ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﻟﯿﺎ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺨﯿﺎ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻓﻘﺎ ﻧﻪ ﺭﻗﺒﺎ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺯﺟﺮ ﺩﯾﺪﻩ ﻫﺎ .
��ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩم و ﺧﻮﺩت ...
��"سلامتی همه رفقا "��

ﺭﻓﺎﻗﺖ ﯾﻌﻨﯽ ...
 ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﮕﯽ ﺣﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ!
 ﺑﮕﻪ : ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ !    ﻣﻨﻢ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﺲ ...
 ﺭﻓﺎﻗﺖ ﯾﻌﻨﯽ ...
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﮕﯽ ﺩﺍﻏﻮﻧﻢ ! ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﻡ ! ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ !
ﺑﮕﻪ : ﻋﺰﯾﺰﻣﯽ ! ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻡ ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯿﺮﻩ.
ﺭﻓﺎﻗﺖ ﯾﻌﻨﯽ ...
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ !  ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ !  ﺩﻟﺨﻮﺭ ﺑﺎﺷﯽ !
ﺭﻓﯿﻘﺖ ﺑﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯾﺎﺵ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺨﻨﺪﻭﻧﻪ ! ﺩﻝ ﺗﻨﮕﯿﺖ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻩ ! ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﺗﻨﺖ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺭﻓﯿﻘﺎﯾﯽ
ﺍﮔﻪ ﺩﺍﺷﺘﯽ اینو واسش بفرس

[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 01:11 ] [ آقای امید افشاری ]

گویند شغالی، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاووسان درآمد. طاووس ها او را شناختند و با منقار خود، بر او زخم ها زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی گرداندند. شغالی نرم خوی و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبکار آمد و گفت: «اگر به آنچه بودی و داشتی قناعت می کردی، نه منقار طاووسان بر بدنت فرود می آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر می انگیختی.

 آن باش که هستی و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع تر از آنچه هستی، نشان مده که به اندازهِ بود، باید نمود.»
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 01:09 ] [ آقای امید افشاری ]

چهل نکته تربیتی از منظر قرآن مجید

1- هدیه را اول به دختر بدهید.

2- با طفل خود بازی کودکانه بکنید.

3- اطفال را بخاطر گریه هاشان نزنید زیرا تا مدتی گریه شهادت به وحدانیت خداوند، شهادت به نبی اکرم و دعا برای والدین است .

4- فرزندان خود را ببوسید. پس همانا برای هر بوسیدن درجه ای در بهشت است.

5- با سلام کردن به فرزندتان به او شخصیت دهید.

6- کودک را در کارهای کودکانه خود تمسخر نکنید. کارهایش را احمقانه نخوانید.

7- فرزند را زیاد امر و نهی نکنید تا جرات پیدا کند و در بزرگسالی نافرمان شود و زیر بار هر دعوت حیوانی و شیطانی نرود .

8- به فرزندان خود شخصیت بدهید .

9- به وعده خود وفا کنید.

10- .در کودکان عشق و علاقه به نماز را ایجاد کنیم.

11- لوس کردن، کودکان را موجوداتی ضعیف و بی اراده بار می آورد.

12- کودک را تحقیر نکنید.

13- برای کودکان خود دعا کنید. به خصوص پدران .

14- تذکرات را با ملایمات بیان کنید تا سدی بین والدین و فرزندان نشود.

15- اگر کودک در خانه مورد احترام باشد، کمتر از اوامر پدر و مادر سرپیچی می کند.
احترام به کودک و حسن معاشرت پدر و مادر با وی یکی از اساسی ترین عوامل ایجاد شخصیت در کودک است.

16- مربی خوب کسی است که خواسته های کودک را از راه های صحیح و با روش درست تعدیل کند.

17- ایمان را در کودکتان تقویت کنید.

18- از مچ گیری و رفتار سرورانه با کودکان بپرهیزید.

19- فرزند را راستگو تربیت کنید.
 در خانه طوری رفتار کنید که اطفال به راستگویی عادت کنند.

20- کودک را نترسانید زیرا ترس شخصیت کودک را از بین می برد و دچار اختلال روانی می کند.

21- نوازش یکی از غذاهای روانی کودک است باید به اندازه کافی از آن تغذیه شود.

22- زشتی گناه و تنفر مردم از گناهکار را به کودک بفهمانید.

23- بستر بچه ها قبل از 6 سالگی از هم جدا باشد.

24- تذکرات وقتی اثر دارند که والدین خود مجری و عامل آنها باشند.
توجه داشته باشید فرزندان آنگونه که ما می خواهیم نمی شوند بلکه آن طوری كه ما هستیم می شوند.

25- بین نظم در خانه و بیرون فرق قائل شوید و اجازه دهید در خانه آزادانه بازی کنند.

26- رفتارهای غیر منتظرانه کودکان را تا حدودی تحمل کنید.

27- در تذکر، دیگران را به رخ او نکشید و کسی را با او مقایسه نکنید.

28- از طریق داستان سرایی بسیاری از مفاهیم خوب را به کودک القا کنید. داستان خوب و زیبا برایش بخوانید و از رسانه و انیمیشن دور نگهشان دارید .

29- شیطنت کودک در خردسالی نشان دهنده زیادی عقل او در بزرگسالی است آن را سرکوب نکنید.

30- کودکان را از 7 سالگی دعوت به نماز کنید که نماز آرامش و روح و قلب را در کودکان ابدی میکند .

31- به فرزند خود قرآن بیاموزید که نگاه به قرآن و خواندن آن فهم و ذهن کودک را روز افزون می کند .

32- از متهم کردن اطفال به دروغ گویی خودداری کنید.

33- حس کنجکاوی کودک را با حوصله ارضا کنید.

34- در برابر فرزندان هیچ گاه مشاجره نکنید.

35- کودکان از مرگ در هراسند بخصوص مرگ والدین. مدام نگویید "خدا مرگم بده" و از مرگ خود کودکان را نترسانید .

36- استعدادهای فرزندان را کشف کنید و آن ها را شکوفا کنید.

37- از نظر مادی نه بی توجه باشید نه کودک را ارضا کنید هر دو خطرناک است.

38- تنها نقطه امید و مایه شادی کودک، مهر پدر و مادر است روان او را مضطرب نسازید.

39- مناسب تکامل کودک به او آزادی دهید و او را به اختیار خودش بگذارید.

40- تربیت فرزند و آموزش واجبات از وظایف والدین است و کسانی که به. این امر توجه ندارند مورد نکوهش هستند..
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 01:04 ] [ آقای امید افشاری ]

بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد وگفت فرض کن این  پازله...! درستش کن!
 چند دقیقه بعد بچه درستش کرد, بابا، باتعجب پرسید: توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
 بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو درست کردم …دنیا خودش درست شد...!!


آدمای دنیا که درست بشن...
 دنیا هم درست میشه   ...
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 00:59 ] [ آقای امید افشاری ]
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘایشان ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ . ﻣﻼ ﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞﺳﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ . ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎو ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺖ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻨﯽﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﻬﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞ ﺳﮑﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ .
ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻣﻼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺳﮑﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﺟﺮﯾﻨﮓ ﺟﺮﯾﻨﮓ ﺻﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺧﺮﻭﺝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺟﻠﻮ ﻭ ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ .
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼﮔﻨﮓ ﻭ ﮔﯿﺞ
ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﻣﻼ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺻیغه ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ! ﺁﻥ ﭘﻮﻝ
ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺤﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺩﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ
ﺍﺳﺖ . ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪﻧﺤﻮ ﺍﺣﺴﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ . ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﯾﺪ. ﻭ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ادم
ﭘﻮﻝ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻬﺎﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.

در دنیای امروز :
فقر آتشی است که خوبیها را می سوزاند
و ثروت پرده ایست که بدیها را می پوشاند
و چه بی انصافند آنانکه
یکی را می پوشانند به احترام داشته هایش 
و دیگری را می سوزانند به جرم نداشته هایش....
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 00:31 ] [ آقای امید افشاری ]
ﮔﺮﮒ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮕﺸﺖ ...
ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮﮒ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁﻣﺪ !
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍﻭ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟ !!
ﮔﻔﺖ: ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩ !ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺎﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﺑﻪ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺶ ﮐﻨﻢ ...ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺤﻮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛ﺩﻭﯾﺪﻡ …ﭘﺮﯾﺪﻡ …ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻣﺶ !!
ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ" ﺳﻬﻢ ﺩﻟﻢ "ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ " ﺷﻮﺩ ...
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 00:26 ] [ آقای امید افشاری ]
 تقدیم به پیشگاه مهدی فاطمه ...
یا صاحب الزمان....
من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!
.
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!
.
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!
.
همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!
.
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!
.
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!
.
طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!
.
شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!
.
به وقت ترس و تنهایی، تو هستی تکیه گاهم
مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!
.
دلت بشکسته از من، لکن ای دلدار رحمی کن
که از نفرین و از عاق پدر بسیار میترسم!
.
هزاران بار رفتم، ولی شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 00:20 ] [ آقای امید افشاری ]

تغییر میتواند هم شروع زندگی باشد و هم پایان آن.
کدام را میپسندید؟
وقتی نیرویی از خارج تخم مرغ را میشکند، زندگی به پایان میرسد.
وقتی نیرویی از داخل تخم مرغ را میشکند، زندگی آغاز میشود.
تغییرات بزرک همیشه از درون انسان آغاز میشود
[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 23:36 ] [ آقای امید افشاری ]

وقتی انسان برای اولین بار "نارگیل" سفت را برداشت ،
هرگز فکر نمی‌کرد میان قالب قهوه ای رنگ آن ، شیره ای
خوش طعم و بو و جسمی سفید و پر خاصیت باشد ...!!!
برای "باز کردن اندیشه"، خود را باید "شکست" ...
عقاید و باورهای خود را ، احساس خود را، * باید روزنه های "نو" را باز کرد تا از قالب کهن و بی منطق و عادتی محیط گریخت...!*
هیچ گاه مانند یک نارگیل بسته نمان...
""با ذهنی نو، جهانی نو بساز""...
چقدر زیبا می توان زندگی کرد وقتی می توان "معمار زندگی" خود بود .
[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 23:24 ] [ آقای امید افشاری ]
ازحکیمی پرسیدند:
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
با خنده جواب داد:
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته گاز بگیری...!

میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است؛
پرواز که کنی، آنجا میرسی که خودت می خواهی؛
پرتابت که کنند ، آنجا می روی که آنان می خواهند.

پس پرواز را بیاموز...!!!
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست،
به "قفس" میگوید "تقدیر"..... 
[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 23:21 ] [ آقای امید افشاری ]
ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ :
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﺍﻓﺸﺎﺭ ﻋﺰﻡ ﺗﺴﺨﻴﺮ کشوری ﺭﺍ ﺩﺍشت،
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ به ﻣﻜﺘﺐ ﻣﻴﺮﻓﺖ؛

ﺍﺯ اﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ پسر ﭼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍنی.؟

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : "ﻗﺮﺁﻥ"

ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻛﺠﺎی ﻗﺮآﻥ.؟

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻧﺎ ﻓﺘﺤﻨﺎ ...

ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﻧﺎﻡ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺁﻳﻪ " ﺍﻧﺎ ﻓﺘﺤﻨﺎ "

ﺧﺮﺳﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ این را نیز بر ﻓﺎﻝ ﭘﻴﺮﻭﺯی تعبیر نمود؛

ﭘﺲ ﺳﻜّﻪ ای ﺯﺭّ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ،

ﺍمّا ﭘﺴﺮ اﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ سکّه ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ بکرﺩ.!

ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮی.؟

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ تنبیه کرده ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩه ای.؟!

ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ "ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ" ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ.!

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﻭﺭ نمیکند،
ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ : ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩ بسیار ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪی ﺍﺳﺖ،
ﺍﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﮑّﻪ ﺑﺪﻫﺪ؛

به ﺳﻜّﻪ ای اکتفاء نمیکرد و سکّه های بسیاری به تو ﻣﻴﺪﺍﺩ،
و نیز تو را پیاده راهی نمیکرد.!

ﺣﺮﻑ پسرک به گرمی ﺑﺮ ﺩﻝ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ بنشست،
 ﻭ چندین ﻣﺸﺖ ﺳﮑّﻪ ﺯﺭّ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ او برﻳﺨﺖ و اسبی اصیل به وی بداد،
و او را راهیَش بنمود.

ﺯﻣﺎنی ﻛﻪ ﻧﺎﺩﺭ به قصر خویش بازگشت،
ﻗﺼّﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی ﻭﺯﻳﺮ اعظم خود ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ،
ﻭﺯﻳﺮ ﮔﻔﺖ :
  پادشاها؛
اﻳﻦ بچه، "بابک زنجانی" بوده است،
سرِ تو را هم کلاه گذاشته...!!
[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 23:18 ] [ آقای امید افشاری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین