تبلیغات
دانشگاه فرهنگیان قزوین

دانشگاه فرهنگیان قزوین
انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین 
لینک دوستان
همیشه مقداری دلگرمی داخل جیبت باید باشد...
که اگر ناگهان در خیابان، یا در گوشه یک کافه، یا حتی در خواب، سرمای نا امیدی به سراغت آمد، یا بغضی دهانت را تلخ کرد، دلگرمیت را از جیب در بیاوری؛ گوشه دهانت بگذاری تا آرام آرام  شیرینیش در وجودت بپیچد... یا مثل ژاکتی گرم دور خودت بپیچی و منتظر تابش خورشید بمانی...
دلگرمی همیشه باید باشد و ... وای به تمام لحظه‌هایی که هرچه جیب‌ها و کیفت رابگردی دلگرمی پیدا نکنی...!
همیشه دوستت دارم‌ها را... دلخوری‌ها را... نگرانی‌ها را.... به موقع بگویید....
قدر بدانید" داشتنها " را
مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است

|  نکته‌های کوچک اما مهم 

[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 20:05 ] [ آقای منصوری ]
فقط یك نفر را میشناسم
که معقول و سنجیده رفتار می کند،
 اوخیاط من است.  
 زیراهر بار که مرا می بیند
از نو اندازه گیری میکند.!!
بقیه به معیارها و عقاید کهنه خود درباره من پایبند هستند !!!
و انتظار دارند که من خود را با آنها هماهنگ کنم. 

" جرج برنارد شاو"

[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 06:48 ] [ آقای منصوری ]

ریشه های قالی را تا می کنیم تا سالم بماند
ولی ریشه ی زندگی یکدیگر را با تبر نامهربانی قطع می کنیم
و اسمش را می گذاریم برخورد منطقی
دل می شکنیم
و اسمش می شود فهم وشعور
چشمی را اشکبار می کنیم
و اسمش را می گذاریم حق
غافل ازاینکه اگر درتمام این موارد
فقط کمی صبوری کنیم
دیگر مجبور نیستیم عذرخواهی کنیم
ریشه ی زندگی انسانها را دریابیم
و چون ریشه های قالی محترم بشماریم
گاهی متفاوت باش
بخشش را ازخورشید بیاموز
محبت را بی محاسبه پخش کن
 


[ دوشنبه 10 اسفند 1394 ] [ 09:55 ] [ آقای منصوری ]

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، او ﯾﮏ شیر ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ!» 
مرد ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ. ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ است. ﻭﻗﺘﯽ به هوش آمد از او پرسیدند: «برای چه از حال رفتی؟»
مرد گفت: «فکر کردم حیوانی که به من حمله کرده یک سگ است!»
مرد بیچاره ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ یک سگ به او حمله کرده است وگرنه ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.

[ شنبه 10 بهمن 1394 ] [ 23:22 ] [ آقای منصوری ]
این شعر به درخواست یکی از دوستانم قرار داده میشه 


همخواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی‌تابم و از غصه ی این خواب ندارم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کَس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

عهد شکن نیست

پیش تو بسی از همه کَس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی‌کسی من نگر و چاره ی من کن

زان کز همه کس بی‌کس و بی‌یارترم من

بی‌یارترم من, بی‌یارترم من, بی‌یارترم من

بی‌یارترم من, بی‌یارترم من, بی‌یارترم من

[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 15:57 ] [ آقای منصوری ]
چه زیبا گفت پروفسور اسماعیل ملک زاده:

پولدارى؛
منش است و ربطى به میزان دارایى ندارد ...

گدایى؛ 
صفت است ربطى به بى پولى ندارد ...

دانایى؛ 
فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصیلى ندارد ...

 

[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 10:09 ] [ آقای منصوری ]
 دکتر حسابی :

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. 
در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم. 

تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ:
ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ..

ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...

[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 19:54 ] [ آقای منصوری ]
چه زیبا گفته است چرچیل

دو قشر از مردم بدبختن :
گروه اول :  آنهایی که حرف کسی را گوش نمی دهند (خود رای)
گروه دوم : آنهایی که حرف همه را گوش می دهند ( دهن بین)

[ سه شنبه 24 آذر 1394 ] [ 08:29 ] [ آقای منصوری ]
چارلی چاپلین

شما هرگز یک دزد را در خانه تان دعوت نمی کنید پس چرا اجازه می دهید افکاری که شادی شما را می دزدند در ذهنتان سکنا گزینند؟؟!!؟؟

[ دوشنبه 16 آذر 1394 ] [ 19:18 ] [ آقای منصوری ]
یکی از بزرگان می گفت: 
ما یک گاری چی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت حاج آقا سلام، ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید؟ 
گفتم بله. 
گفت: فهمیدم چون سلام هایت تغییر کرده! 
آقا می گوید من تعجب کردم گفتم: یعنی چه؟ 
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی، همۀ اهل محل همین طور هستند. 
هرکس خانه اش گازکشی می شود دیگر سلام علیک او تغییر می کند. 
این آقا که از بزرگان است فرمود: من فهمیدم سی سال، سلامم بوی نفت می داد. عوض اینکه بوی خدا بدهد.
 
سی سال او را با اخلاق اسلامی تحویل گرفتم- خیال می کردم اخلاقم اسلامی است- ولی حال که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
[ شنبه 7 آذر 1394 ] [ 06:09 ] [ آقای منصوری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

انجمن علم فرهنگ دانشگاه فرهنگیان قزوین