منوی اصلی
دانشگاه فرهنگیان قزوین
انجمن علم فرهنگ(تربیت معلم قزوین)



  • سپندارمذگان روز عشق ایرانی
    تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است! ( سپندارمذگان نه ولنتاین!)
    کی میگه این مطلبی که می خوام بگم ربطی به یاد گیری زبان ندارد؟ برای یادگیری هر زبانی اول باید با آداب و فرهنگ آن زبان آشنا شد و این خیلی تاسف بار است که با آداب و فرهنگ بیگانه بیش تر از فرهنگ خود آشنا باشیم. تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است.

    برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است.
     
    اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند،کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.


    آخرین ویرایش: جمعه 29 بهمن 1395 14:01
    ارسال دیدگاه
  • دبیرستان که بودیم می گفتند مگه دانشگاه هست که این کار را بکنی آن کار بکنی اینجا محیط بسته است رفتید دانشگاه هر کاری که خواستید بکنید. با خودم می گفتم وای خدا یعنی میشه دانشگاه برم یعنی میشه قسمت ما هم بشه در آرزوی ورود به دانشگاه بودم تا این که خدا قسمتمان کرد که نتنها وارد دانشگاه بشیم بلکه با عنوان دانشجو معلم مشرف بشیم. هزار بار شکر نعمت کردم و هزار آرزو کردم تا این که صبح روز موعود فرا رسید مادرم گفت پا شو به سلامتی و دلخوشی اولین روز دانشجوییت را شروع کن ما هم که انگار سند دنیا را به ناممون زده بودن پا شدیم وای خدای من چقدر خوشوقتم در دنیایی که همه به فکر یه لقمه نان هستند و جوان ها ترس سربازی دارن و کنکور کابوس بی چون و چرای دبیرستانی ها شده در یه عملی که خدا قسمتون کرد همه ی این ها را پشت سر گذاشتیم.
    خوب شهرمون تا قزوین راهی نیست که بخوایم خوابگاه بمونیم (اخه با توجه به تصمیمات مسئولین دارن بومی گزینی می کنن-خدا خیرشون بده-) اومدیم سوار تاکسی شدیم در صحنه ای که بعدا متوجه شدم همه ی سرنشیتای اون ماشین همکارام بودن البته سال بالایی همه از خاطرات و ماجرا های کلاس میگفتند با خودم گفتم به من چه با بقیه چکار دارم من معلمم(البته با حالت غرور و تکبر انگار هنوز هم دنیا مال منه) خاطراتشان دلچسب بود و شیرین اما جای این مقال نیست خلاصه به دانشگاه رسیدیم.
    سر در دانشگاه دو تابلو قرار داره اولی که کوچیک تره و روی دومی که بزرگ تره قرار داره نوشته مدیریت استانی پردیس های قزوین و دومی نوشته پردیس شهید رجایی قزوین با خودم گفتم یعنی هر دو این جا قرار دارند؟ اگرچه بعد متوجه شدم نخیر علاوه بر این ها یه تابلو ی دیگه هم هست که ما نامحرمیم و اون سمت محیط پردیس هست پردیس بنت الهدی صدر بگذریم گفتم چقدر جالب و مدبرانه واقعا آفرین بر آموزش و پرورش که به فکر مشکل جوانان هست و فضای جدید نگرفته و همه را در این محیط جا داده خداییش آدم وقتی به این تدبیر دقت می کنه تمام قفل را باز شده می بینه خلاصه بگذریم ما را چه به تابلو ببین چقدر معطل تابلو شدیم ما کلا این طوری هستیم احه دانشجو معلمیم.
    ساعت 8 وای خدا دیر کردم بد بخت شدم رفتم کلاس کلاس پر از دانشجو خوب خدا را شکر استاد هنوز نیومده بعد از حدود نیم ساعت استاد تشریف اوردن معذرت خواستند گفتند ببخشید اصلا خبر نداشتم که کلاس دارم و الان اموزش تماس گرفتند و فوری خودم را رسوندم بابا دمش گرم و چقدر منصف تازه دیدیم بچه ها دارن کم کم میان  عه یعنی همکلاسی های ما هستند؟ استاد هم کاری نداشت و گفتن بفرمایید.
    سرتون را درد نمیارم برای امروز خوب بود بقیش را بعدا عرض می کنم
    جمعه ی خوبی داشته باشید
    ستوده
    28 بهمن 1395
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 بهمن 1395 19:06
    ارسال دیدگاه
  • سلام
    خوشحالم که به عنوان نویسنده در میان این جمع صمیمی قرار گرفتم.
    دانشگاه فرهنگیان که کلا دانشگاهی نو پاست و ما نیز جدید پس لرزش های ما را به بزرگیتون ببخشید امیدوارم که بتونم شایسته ی اعتماد شما باشم.
    ایام فاطمیه را هم تسلیت عرض می کنم. امیدوارم که پیرو واقعی این بانو ی بزرگ باشیم.
    ستوده
    28 بهمن1395
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 بهمن 1395 16:11
    ارسال دیدگاه
  • در صبح آشنایی شیرین مان تو را
    گفتم که مرد عشق نئی! باورت نبود
     
    در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
    می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود؟
     
    می خواستی به خاطر سوگندهای خویش
    در بزم عشق بر سر من جام نشکنی
     
    می خواستی به پاس صفای سرشک من
    اینگونه دلشکسته به خاکم نیفکنی
     
    پنداشتی که کوره سوزان عشق من
    دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟
     
    پنداشتی که یاد تو ،  این یاد دلنواز
    در تنگنای سینه فراموش می شود؟
     
    تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
    من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
     
    تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
    من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
     
    روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
    من شب چراغ عشق تو را نیز می برم
     
    عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست
    خورشید جاودانی دنیای دیگرم!
     


    (از مجموعه: ابر و کوچه)

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 بهمن 1395 22:07
    ارسال دیدگاه
  • با گسترش قیام مردم و خروج شاه از ایران، شاپور بختیار به عنوان تنها امید رژیم پهلوی، به عنوان نخست وزیر معرفی و باقی مانده بود.

     

    این ایام که مصادف با اربعین امام حسین« علیه السلام» و گسترش راهپیمایی ها و اعتراضات مردمی بود، امام« قدس سره» طی پیامی، نکات تازه ای را برای هوشیاری مردم یادآور می شوند. همزمان با سایر شهرها، در تهران نیز راهپیمایی ها ادامه می یابد و فریاد الله اکبر جمعیت میلیونی لرزه بر اندام آخرین بقایای طاغوت می اندازد.

    انسان های بپا خاسته و از جان گذشته با عزمی پولادین می روند تا سرنوشت مملکت خود را به دست بگیرند و همگی خواستار انحلال حکومت پهلوی و تشکیل حکومت اسلامی هستند و با شعار « استقلال، آزادی ، جمهوری اسلامی» خط مشی آینده را ترسیم می نمایند.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 بهمن 1395 19:16
    ارسال دیدگاه