*درس دوازدهم*

1- فلسفه نظری و فلسفه عملی را تعریف کرده و تقسیمات هر یک را بنویسید؟

فلسفه نظری یا شناخت هست ها شامل همه علومی است که از واقعیت اشیاء آن چنان که هستند بحث می کند(ادراکات حقیقی انسان از عالم وجود)

تقسیمات فلسفه نظری:

 فلسفه علیا:(  الهیات) فلسفه اولی(مابعدالطبیعه-وجودشناسی)  -  الهیات بالمعنی الاخص(توحید-خداشناسی)

فسلفه وسطی: (ریاضیات)حساب - هندسه – هیئت - موسیقی

فلسفه سفلی: (طبیعیات) فیزیک-شیمی-زیست شناسی

فلسفه عملی:حکمت عملی محدود به زندگی انسان است آن چنان که باید باشد(ادراکات اعتباری مجموعه باید ها و نباید ها ی زندگی انسان است).

تقسیم فلسفه عملی : علم اخلاق ، علم تدبیر منزل و علم سیاست مدن.

2- حکمای پیشین معتقد بودند که عقل دارای دو قوه ی نظری  و عملی است  نظر علامه طباطبایی در این مورد توضیح دهید؟

ایشان برای انسان یک عقل قایل است ومعتقد است عقل انسان زمانی که به ادراک حقیقی وعلوم طبیعی مشغول است عقل نظری خوانده می شود وهنگامی که به احکام نبایدها وبایدها(زندگی فردی اجتماعی خود)می پردازد از عقل عملی خوانده می شود.

3- .در فلسفه ی جدید غرب رابطه ی هست ها وبایدها چگونه است توضیح دهید؟

هیوم معتقد بود که بایدها ونبایدها هیچ رابطه ای با هست ها  و واقعیت ها ندارند بلکه باید ها ونباید ها وارزش های اخلاقی  را تابع عواطف و احساسات آدمی و نسبی می دانست.

5- در فلسفه جدید غرب رایطه ای بین هست ها و بایدها قطع می شود تحلیل علامه طباطبایی را در این مورد به اختصار توضیح دهید؟     

1- علامه معتقد است ریشه ادراکات حقیقی(هست ها) وادراکات اعتباری عقل انسان است وریشه این دو قوه جداگانه نیست ومبدا ادرکات حقیقی واعتباری یکی است پس جدایی این دو مسئله (هست ها وبایدها) امری است اشتباه وعقل را بازیچه خواسته ها وامیال نفسانی قرار می دهد.

              2  - انسان دارای فطرت و ذات الهی و معنوی است و این فطرت انسانی است که اورا به سوی فضایل وارزش های انسانی سوق می دهد در حقیقت انسان به خاطر اینکه ذات او متمایل به کمالات است ومی خواهد به کمالات انسانی دست پیدا کند به دنبال بسیاری از ارزش های اخلاقی می رود  ، در این صورت ارزش های اخلاقی تابع احساسات وعواطف نیست بلکه تابع فطرت و ذات انسان است وهمین ارتباط بین ذات انسان و بایدها ونبایدها باعث می شود تمام ادراکات اعتباری(بایدها ونبایدها) براساس واقعیتها و هست های وجود انسان(فطرت) شناخته شود.

6- توضیح دهید که چرا گروهی از فلسفه غرب اصل علیت را به عنوان یکی اصل عقلانی نفی کرده اند با مثال توضیح دهید؟

          بعضی از فلاسفه غربی بنا به دو دلیل اصل علیت را انکار می کردند:

 1- هر چیزی که بوسیله حواس قابل درک باشد واقعیت دارد چون قانون علیت با تجربه قابل اثبات نیست یعنی بوسیله حواس پنج گانه قابل درک نیست پس واقعیت خارجی ندارد ومردود است.

           2- اینکه مردم به اصل علیت گواهی می دهند به دلیل این است دو حادثه پشت سرهم اتفاق می افتد واز مشاهده تعاقب دو حادثه به علیت بین آنها گواهی می دهند ومی گویند حادثه دوم معلول حادثه اول است حال آنکه تعاقب دو حادثه به هیچ عنوان به علیت بین آنها گواهی نمی دهد.

7- گروهی از فلاسفه غرب اعتقاد به علیت را تعاقب دو حادثه می دانند دو انتقادی را که بر این نظریه وارد است را با مثال توضیح دهید؟

       - اگر ریشه اعتقاد به اصل علیت تعاقب دو حادثه است پس باید در تمام حوادثی که پشت سر هم اتفاق می افتد رابطه علیت قائل باشیم در صورتی که چنین نیست مانند رعد و برق که در دو پشت سر هم اتفاق می افتد ولی هیچ کس رعد را معلول برق نمی داند یا شب و روز که در پس هم می آیند و...

       - اگر تکرار حوادث متوالی همیشه ما را به علیت می رساندپس باید بین تکرار حوادث متوالی و قانون علیت هم رابطه علیت باشد در صورتی که چنین نیست.

8- از نظر علامه طباطبایی انسان چگونه رابطه علیت را کشف کرد؟

در حقیقت علامه طباطبایی معتقد است رابطه علیت یک رابطه وجود دهندگی است که هر انسانی این اصل را از طریق علم حضوری به نفس خویش در می یابد یعنی هر انسانی اول بار در نفس خویش به علم حضوری آن را درک می کند یعنی علیت برای هر انسانی معلوم بالذات است.

9- تکیه گاه شناخت را از نظر علامه طباطبایی توضیح دهید؟

تکیه گاه شناخت در تمام علوم ، مفاهیم پایه ای وقضایای بدیهی هستند(مانند اصل امتناع تناقض،اصل علیت و....)این اصول برای انسان به علم حضوری قابل کشف است پس تمام علوم  وابسته به اصول بدیهی عقلانی هستند که انسان در نفس خویش به علم حضوری آنها راکشف می کند.